مبار ای باران....
ادب کن.....عقب بایست.مبار امشب.....علی سیراب شد!!!
اصغر خوابید......سقا در علقمه ماند.......قاسم جرعه جرعه عسل نوشید!!
عبدلله...آآآه طفل معصوم امام مسموم،سپر شد و برسینه ی عمو خوابش برد.....
۳ ساله؟؟؟ از او خیالت راحت،سر بابا رفت عیادتش....چه سری، چه بابایی!!
مبار امشب،خیالت راحت چشم امید هیچ کس به بخل تو نیست!!
مبار.... بس کن این آواز دل آزارت را...
امشب آنقدر اشک هست که حتی رویش،نیازمند ابرهای بی خیر تو نیست!
عمه؟؟مهم است بدانی؟؟آنشب نماز او هم نشسته شد!
رباب هم دیگر آرام شده(بین خودمان بماند،خود را به آرامی زده..بیچاره خجالت میکشد،همه جوان داده اند...جوان ها داده اند،او از غم شیرخواره چه بگوید؟؟)
این وسط یکنفر هنوز گوشش به صدای توست!!سکینه ی مظلوم ارباب..فکر میکند تقصیر او شد که عمو رفت..عمو رفت که ..رفت!هنوز میگوید عمو از شرم نبود آب برنگشته...ببیند باران می بارد برمیگردد عموی مهربان من!
باران...زبان شاه خشکید!! گلویش...صدای حنجر...صدای خنجر
برووو امشب..برو هرجا که محرم سال ۶۱ بودی!!وقتی آنروز نبودی، دنیایت نباشد
مبار ای آسمان....مبار... که دلها پر از غم است!!!
+ آیا فکر میکنی که وجود ناچیزی هستی ؟!